حاج ملا هادي السبزواري

179

شرح مثنوى

( ( 2659 ) ) صد هزاران كشتى با هول و سهم * تخته تخته گشته در درياى وهم ن 958 17 - ك 324 22 سهم : در فارسى ، ترس و بيم . ( ( 2661 ) ) كس نداند روسپى زن كيست آن * و آنكه داند نسبتش بر خود گمان ن 958 19 - ك 324 23 روسپى زن : به باى موحده قحبه زن . تعبير است از آن كه او را شقى مىگويند و نمىدانند ، و اگر مىدانند از خود دور مىاندازند و خود مبتلايند . ( ( 2665 ) ) هر كه بىمن شد همه منها خود اوست * دوست جمله شد چو خود را نيست دوست ن 959 2 - ك 324 25 هر كه بىمن شد : بىتعيين شد ، وجود مطلق است . ( ( 2667 ) ) زاهدى در غزنى از دانش مزى * بد محمد نام و كُنيَت سر رزى ن 959 5 - ك 324 29 دانش مزى : دانشمندى . چه ، مزيدن مكيدن است . پس گويا غذاى او دانش بوده . كنيتِ : لغوى مراد است كه ستر اسم و عدم تصريح به اسم باشد نه مصدّر به اب و ام . ( ( 2668 ) ) برد افطارش سر رز هر شبى * هفت سال او دايم اندر مطلبى ن 959 6 - ك 324 29 افطارش سر رز : يعنى برگ رز . ( ( 2673 ) ) چون نمرد از نكس آن جان سير مرد * از فراق مرگ بر خود نوحه كرد ن 959 11 - ك 324 32 نكس : سر نگونى . ( ( 2675 ) ) موت را از غيب مىكرد او كدى * اِنَّ فى مَوتى حَياتى مىزدى ن 959 13 - ك 324 33 كدى : گدايى . ( ( 2677 ) ) سيف و خنجر چون على ريحان او * نرگس و نسرين عدوى جان او ن 959 15 - ك 324 34 سيف و خنجر : اشارتست به قول على عليه السلام : اَلسَّيفُ وَالخَنجَرُ رَيحانُنا اُفٍّ عَلَى النَّرجِسِ وَالآسِ شَرابُنا مِن دَمِ أعدائِنا وَ كَأسُنا جُمجُمَةُ الراسِ